مصاحبه خواندنی با یکی از آزادگان شهر صومعه سرا

  • گیلان پیرترین استان کشور/ زاد و ولد در زوج های گیلانی کاهش یافت
  • تاریخ خبر : سه شنبه ۲۸ مرداد ۹۳ - ۳:۱۶

    کد خبر : 23914

    مصاحبه خواندنی با یکی از آزادگان شهر صومعه سرا

    صبح امروز برای مصاحبه با محمد عربانی مستقیم که یکی از آزادگان سرافراز شهرستان صومعه سرا است ،با جمعی از …

    صبح امروز برای مصاحبه با محمد عربانی مستقیم که یکی از آزادگان سرافراز شهرستان صومعه سرا است ،با جمعی از مسئولین سپاه پاسداران این شهرستان همراه شدیم.

    آقای مستقیم با روی باز به استقبال ما آمد و به داخل خانه راهنماییمان کرد.

    به عنوان اولین سوال که میتوان گفت یک سوال کلیشه ای نیز هست ، از آقای عربانی نحوه اسارتشان را پرسیدیم که پاسخ داد:

    در یک دسته کوچک به صورت یک ستون از معبری میگذشتیم و یکی از سربازان به عنوان اولین نفر در ستون راه را باز میکرد و برای اطمینان از پاک بودن راه هر چند قدم یک بار تیری با کلاشنیکف خود شلیک میکرد.

    من نفر چهارم این ستون بودم و با هم همینطور به جلو میرفتیم، شب بود و تاریک، حتی مهتاب هم نبود! بعد از چند قدم سربازی که جلوی ستون بود با ترس و صدایی بلند گفت وای! ، این را گفت و در یک لحظه انفجاری رخ داد ، همه به زمین نشستیم و تقریبا بیشترمان از صدای انفجار گیج شده بودیم وقتی به خود آمدم معلوم شد نارنجکی جلوی پای این سرباز انداخته بودند.

    بعد از چند ثانیه نارنجک دوم را پرتاب کردند؛ من و دیگر رزمندگان برای فرار از این مهلکه و دید بهتر از معبر به بیرون آمدیم پای راستم بالای معبر و پای چپم پایین بود که نارنجک منفجر شد و من احساس سوزش عجیبی کردم ، ترکش نارنجک به پای من خورده بود.

    بعد از اینکه بالا آمدیم و دقیق به اطراف نگاه کردیم متوجه چیزی نشدیم بار دیگر وارد آن معبر شدیم وقتی وارد معبر شدیم دیدم خیلی از همرزمانمان یا مجروح شده اند و یا از خستگی توان ایستادن ندارند.

    برای آوردن کمک به این مجروحین از آنها جدا شدم و به راه افتادم در تصور خودم در حال میانبر زدن برای رسیدن به گروه اصلی بودم اما در اصل گم شده بودم….کم کم هوا داشت روشن میشد که به منطقه ای رسیدم که پر از اسلحه بود ، فکر کردم به اشتباه به سمت دشمن رفتم برای همین کدهای عملیاتی که داخل جیبم بود را از بین بردم تا اگر اسیر شدم عراقی ها از عملیات های پیشرو بویی نبرند.

    در همین حال یکی از دوستان و هم رزم ما که عضو یک گروه دیگر بود با عجله آمد و یک تیر بار را برداشت و به من گفت ما در حال عقب نشینی هستیم با ما بیا. بعد از اینکه جریان دوستان گیر افتاده در معبر را برایش گفتم گفت ما آنها را دیدیم آنها همه شهید شدند.

    گویا در این زمان که من در حال رسیدن به این منطقه بودم عراقی ها با پرتاب دوباره نارنجک آنها را به شهادت رسانده بودند.

    من به خاطر جراحت پا، کند حرکت میکردم برای همین با فاصله زیاد از تیربارچی به راه افتادم تا به گروه آنها اضافه شدم، وقتی به آنجا رسیدم تقریبا پای کوه بود و عراقی ها را میتوانستیم مشاهده کنیم، بالگرد عراقی هم با بلند گو مرتب اعلام میکرد که خود را تسلیم کنید و به بیرون بیایید.

    برخی از بچه ها که موج انفجار به اعصابشان آسیب رسانده بود با این صدا ها تحریک میشدند و فریاد میزدند که با تلاش دیگر افراد توانستیم آنها را ساکت کنیم تا ما را پیدا نکنند.

    کل روز را در این کوهپایه منتظر غروب آفتاب نشستیم و به خاطر گرما تشنگی به همه گروه چیره شده بود، پس از تاریکی شب به صورت یک ستون به راه افتادیم و وارد میدان مین شدیم اما در اواسط راه نظم این ستون کم کم بهم خورد.

    در میدان مین با هر شلیک منور گلوله ها به قصد کشتن به سوی ما می آمدند و ما به ناچار بر زمین دراز میکشیدیم و تا خاموشی منور تکان نمیخوردیم، تمام گروه خسته و تشنه بودند، خیلی ها همان زمان که دراز میکشیدیم چرت میزدند و برای همین از گروه عقب می افتادند…هوا گرگ و میش شده بود که متوجه شدم کسی در نزدیکی من نیست و من تنها مانده ام، تخته سنگی را در نزدیکی خود دیدم و برای اینکه از آفتاب و دید دشمن در امان باشم زیر آن دراز کشیدم و از شدت خستگی خوابم برد، بیدار که شدم بعد از ظهر بود، کم کم به راه افتادم همینطور که جلو میرفتم با خود اینطور فکر میکردم که دارم به خاک ایران نزدیک میشوم ولی اینطور نبود بعد از چند دقیقه پیاده روی از تشنگی و درد به زمین افتادم و دوباره خود را کشان کشان به راه انداختم از دور دیدم کسی نزدیک من می آید متوجه شدم عراقی است. آنها کل منطقه را تصرف کرده بودند و من را نیز اینطور اسیر کردند.

    واران نیوز: اسارت شما چند سال به طول انجامید؟

    تقریبا ۴ سال

    واران نیوز: آیا شما را شکنجه میکردند؟ محور سوالاتشان در هنگام بازجویی از شما چه بود؟

    کلا شکنجه در آنجا چند نوع بود یکی عمومی که همه را شکنجه میکردند و دیگر تکی بود یعنی برای بازجویی میبردند و شکنجه میکردند..

    من از زمان آموزش در جیب لباسم کد های آموزشی را نگاه داشته بودم و حواسم به این کدها نبود، در اصل این کد ها ارزشی هم نداشت چون آموزشی بود ولی وقتی عراقی ها این را در جیب من پیدا کردند طوری خوشحال شدند که انگار فرمانده سپاه را به اسارت گرفتند و همین یک تکه کاغذ بی ارزش باعث شد تا هفته ها مرا شکنجه کنند که اینها چیست و برای کدام عملیات است.

    واران نیوز:  در مناسبت های مذهبی رفتار عراقی ها با شما چگونه بود؟

    بگذارید اینطور بگویم که حتی به نماز خواندن ما هم اشکال میگرفتند اگر هم شروع به دعا کردن میکردیم با باتوم به جانمان می افتادند ، یادم هست یکی از اسرا اهل تهران بود و کلا اخلاقیاتش با ما فرق میکرد، زیاد اهل نماز و دعا نبود، یک روز بعد از عاشورا مامورین به سلول های ما آمدند و این فرد را گرفتند و گفتند که تو را دیشب در حالی که داشتی گریه میکردی دیدیم در همین لحظه این فرد خندید و گفت من سرم درد میکرد سرم را گرفته بودم،گریه کجا بود این را گفت و همه زدند زیر خنده، خنده ما باعث شد تا افسر عراقی عصبانی شود و آن فرد را به باد کتک بگیرد. میخواهم بگویم کلا اینان با مناسبت های ما مشکل داشتند و اجرای این مراسمات را از بدترین کارها میدانستند.

    به عنوان سوال آخر آیا خاطره خوب هم از اسارت دارید؟

    بله.در اولین روز بعد از صلح همه اسرای اردوگاه ما را برای زیارت به کربلا بردند، که این یکی از بهترین خاطرات من در آنجا بود.

     

     

     

     

    يک ديدگاه

    1. دوست داریم حاجی مستقیم عزیز ♥

    کلیه حقوق برای پایگاه خبری واران نیوز محفوظ است
    Desgined & Programmed by AmirHz.ir