سردار شهید علیجان بی نیاز فرمانده گردان حضرت زهرا (س)/بخش سوم

  • اکران «خوب، بد، جلف»، «سلام بمبئی»، «گشت ٢» و «مبارک» در صومعه سرا
  • تاریخ خبر : شنبه ۶ آبان ۹۱ - ۰:۵۸

    کد خبر : 2405

    سردار شهید علیجان بی نیاز فرمانده گردان حضرت زهرا (س)/بخش سوم

    این شهید کیست؟ این علیجان من است؟ در حال پاک کردن برف از سر و جانم بودم، که مردم محل …

    این شهید کیست؟ این علیجان من است؟

    در حال پاک کردن برف از سر و جانم بودم، که مردم محل زن، مرد، کوچک و بزرگ ، دوان دوان خود را به ما رساندند. و دور ما حلقه زدند بعضی‌ها گریه  می‌کردند، و بعضیها متعجب مانده بودند؛ و نگاه می‌کردند و تعدادی پشت سر هم از من می‌پرسیدند: که این شهید کیست؟

    من هم متعجب مانده بودم که چرا از من اسم شهید را می‌پرسند، چون اسم شهید روی پرچم نوشته شده است. یعنی اینها آن اسم را نمی‌بینند که از من سوال می‌کنند. دیدم برف روی اسم نوشت شده را پوشانده است، به آنها گفتم: برفها را پاک کنید، تا اسم معلوم شود. برفها را کنار زدند. گفتند: این شهید اهل کجاست؟ با تعجب نگاه کردم ، دیدم روی پرچم اسم شهید سادات اشکوری  نوشته شده است.

    یکی از برادران انجمن اسلامی، بنده را شناخت و از من پرسید: این شهید کیست؟ گفتم: شهید یک روستای دیگر است ما نمی‌توانستیم به آنجا برویم، اینجا پیاده شدیم. به مردم بگو شهید را به داخل مسجد ببرند. ایشان بلافاصله گفت: این شهید است، بیایید ببریم داخل مسجد. مردم با شنیدن این حرف آمدند شهید را بلند کردند و به طرف مسجد بردند. بنده هم پشت سر مردم به طرف مسجد حرکت کردم.

    در همین حال فکر می‌کردم خداوند، چقدر به بنده کمک کرده، این پرچم چگونه جابجا شده است. روح شهید سادات اشکوری شاد که در این لحظه سخت مرا یاری نمود.

    « نمیدانم اگر در لحظه اول مردم اسم سردار شهید علیجان بی نیاز را می‌دیدند، چه اتفاقی می‌افتاد. ولی پرچم با اسم شهید سادات اشکوری یک آرامشی به مردم داد، و کمکی هم به بنده نمود تا بتوانم صحنه را کنترل کنم.»

    جلوی درب ورودی محوطه امامزاده با مادر سردار شهید علیجان بی نیاز رو برو شدم(مادر شهید عمه مادر بنده است) گفتم: خدایا چگونه به او بگویم. ولی تا بنده را دیدند، جلو آمد. گفتم: عمه جان سلام .گفت: علیک اسلام؛ عمه به قربانت بروم. بلافاصله گفت: بگو این شهید کیست؟ علیجان من است؟ من میدانم علیجان من است، ولی تو بگو هست یا نه،. می‌خواهم از تو بشنوم.

    گفتم: برای تو چه فرق می‌کند هر  کس باشد علیجان تو است، باز گفت: علیجان من است یا نه.

    گفتم: اگر علیجان تو باشد چه می‌کنی؟ گفت: خدا را شکر می‌کنم. لحظه را مناسب دیدم، گفتم: بله علیجان ماست. یک ناله ای کرد، سپس دستها را بسوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا ترا شکر، همین قدر جنازه اش را برای من آوردند.

    گریه کنان می‌گفت: خیلی ممنون، علیجان مرا آوردی، خدا را شکر. گفتم: صبور باش، تحمل کن. گفت: وقتی دیدم تو داری می‌آیی، فهمیدم این شهید علیجان من است. از دیروز من و پدرش نگران بودیم، پدرش صبح رفته کلاچای تا برای من خبری بیاورد. که او به کلاچای نرسیده تو علیجان مرا آوردی.

    سپس پدر شهید را صدا زد و گفت: شمس علی؛ بیا علیجان ما خودش از تو زودتر آمده.

    بیا؛ دایی علی، علیجان را برایم آورده است. تازه مردم فهمیدند که آن پیکر مطهر سردار شهید علیجان بی نیاز است. که سرافراز و اما خونین به زادگاهش باز گشته است.و غوغایی بپا شد.

    شادی روحش و سلامتی پدر و مادرش و خانواده اش صلوات

    ادامه دارد…

    نظرعلی علیزاده

    کلیه حقوق برای پایگاه خبری واران نیوز محفوظ است
    Desgined & Programmed by AmirHz.ir