نگاهی به زندگانی و نظریات “مارکس وبر” در علم جامعه شناسی

  • برای پیشرفت باید به نیروهای جوان و متخصص اعتماد کرد/ راهکار حفظ استقلال اقتصادی، اقتصاد مقاومتی است
  • تاریخ خبر : جمعه ۱۶ مرداد ۹۴ - ۱۵:۱۹

    کد خبر : 35390

    نگاهی به زندگانی و نظریات “مارکس وبر” در علم جامعه شناسی

    وبر در خانواده ای به دنیا آمد که پدر خانواده حقوقدان و مادر زنی بسیار با فرهنگ و مذهبی بود. …

    وبر در خانواده ای به دنیا آمد که پدر خانواده حقوقدان و مادر زنی بسیار با فرهنگ و مذهبی بود. زندگی نامه نویسان در شرح زندگی وبر آورده اند که در سال ۱۸۸۳ م در دانشکده ی حقوق ثبت نام کرد. به علاوه به طور همزمان به تحصیل در تاریخ، اقتصاد، فلسفه و الهیات پرداخت. جهت گیری دو گانه ی اولیه ی وبر به حقوق از یک طرف و تاریخ، اقتصاد، فلسفه ی و الهیات از طرف دیگر بر سراسر زندگی علمی او سایه افکنده است. از میان این حوزه های درسی که مورد علاقه ی وبر بوده است، تاریخ بیشتر از همه مورد توجه او بود. و تا آخر عمر آن را رها نکرد.

    به طور مثال در سال ۱۸۸۹ م وبر موفق به دریافت درجه ی دکتری حقوق شد، ولی موضوع رساله ی دکتری حقوق خود را در باره ی ” تاریخ بنگاه های تجاری در قرون وسطی ” نوشت. او پس از تاریخ به اقتصاد توجه می کند. بدین لحاظ پس از بازگشت از کنگره ی علوم اجتماعی که در آمریکا برگزار شده بود، بخش نخست “اخلاق پروتستانی و روحیه ی سرمایه داری ” را نوشت. از این مرحله به بعد موضوع های ذهنی او تاریخ و اقتصاد است در دهه ی دوم قرن بیستم مباحث روش شناسی را مطرح کرد. تاریخ اقتصاد عمومی هم که آخرین نوشته ی اوست نشان دهنده ی گذر ذهنی وبر از حقوق به تاریخ و وفادار ماندن به آن تا پایان عمر است ( آرون، ۱۳۶۳ : ۲۸۸- ۲۸۶ ).
    مباحثی که وبر در روش شناسی مطرح کرد موضوعی است که از گذشته مطرح شده و تا زمان وبر ادامه یافته است. در واقع پس از رنسانس، تغییر و تحولاتی که در شیوه ی نگرش و نحوه ی تبیین مسایل رخ داد، سبب شد که علوم طبیعی رشد کند و روش آن به عنوان الگو و تنها روش مقبول مورد تأیید اندیشمندان قرار بگیرد، به طوری که عده ای از صاحب نظران برای تبیین مسایل روان شناسی حتی به کارگیری اصول علم مکانیک را پیشنهاد می کردند. در مقابل این طرز تفکر، جریان دیگری نیز وجود داشت که معتقد به تفکیک روح و ماده بود و اعلام می داشت که پدیده های انسانی قابل تقلیل به پدیده های طبیعی نیستند و امکان پذیر نیست که مسایل علوم انسانی را با اصول علومی همچون مکانیک توجیه کنیم. در این باره، از قرن هفدهم تا نوزدهم، طبقه بندی های گوناگونی در علم از طرف افرادی مانند آمپر، ویکو، کنت و اسپنسر صورت گرفت که همگی حکایت از گرایش عمومی به استقلال علوم انسانی ( که با نام های مختلف چون علوم روحی، اخلاقی، و فرهنگ از آن نام برده می شد ) داشت ( فروند، ۱۳۶۲: ۶۷- ۱۶ ).
    این مجادله در اواخر قرن نوزدهم در آلمان از شدت وحدت خاصی برخودار بود. هدف عمده از این مجادله این بود که در نهایت آیا باید علوم انسانی را همچون علوم طبیعت در نظر گرفت یا اینکه باید این علوم را مستقل شمرد. در این میان حادثه ای رخ نمود و آن اختلاف میان اندیشمندان معتقد به استقلال علوم انسانی بود. در یک طرف این اختلاف دیلتای (۱) قرار داشت که معتقد به طبقه بندی بر اساس تفاوت موضوع بود. او اظهار می داشت که واقعیت به دو بخش مختلف تقسیم می شود یکی طبیعت و دیگری روح یا تاریخ، طرف دیگر این اختلاف ویندلباند (۲) و ریکرت (۳) قرار داشتند که معتقد بودند واقعیت قابل تقسیم شدن نیست و علوم را باید بر اساس روش طبقه بندی کرد. بدین سان دو نوع روش را از هم باز شناختند روش تعمیمی و روش تفریدی. ویندلباند روش تعمیمی را خاص علوم قانون شناختی و روش تفریدی را خاص علوم پندار انگاری دانست. در مقابل ریکرت روش تعمیمی را خاص علوم طبیعی و روش تفریدی را خاص علوم فرهنگ قلمداد کرد ( فروند، ۱۳۶۲: ۴۴ جامعه شناسی وبر ). در چنین فضایی بود که وبر به طرح دیدگاه خود در حوزه ی روش و در جامعه شناسی پرداخت.
    ۱- روش شناسی (۴) وبر

    فضای علمی که منجر به تغییر حوزه ی جامعه شناسی از اصالت الجمعی دورکیمی به تفهمی وبری گردید، حول دو مفهوم کلیدی این فصل، یعنی جامعه و فرد متمرکز است. در جامعه شناسی دورکیمی فرد به هیچ تقلیل داده شده بود، ولی در جامعه شناسی وبری، فرد جایگاه از دست داده ی خود در تحلیل را به دست آورد. این توجه به فرد در روش وبر و تعریف او از جامعه شناسی و حتی نوعی تحلیل او از مسایل، آثار زیادی بر جای گذاشت، به طوری که جامعه شناسی وبری فضای کاملاً متفاوت از جامعه شناسی دورکیمی را به روی علاقه مندان این رشته باز گشود.
    اهمیت فرد در دستگاه تحلیلی وبر موجب طرح موضوع هایی مانند ارجاع به ارزش ها، نمونه ی آرمانی و بی نظری ارزش شناختی شد. وبر در روش شناسی خود ابتدا دو رویکرد را که در زمان او مطرح بوده است مورد انتقاد قرار داد. رویکرد اول مربوط به کسانی است که علاقه مند بودند حقایق اجتماعی را به عدد تقلیل دهند و همه چیز از جمله پدیدارهای جامعه شناختی را به زبان عدد و رقم بیان کنند. وبر در پاسخ به آنها اظهار می دارد: ” این که ادعا می شود دقت مفهومی منحصراً از راه دقت عددی به دست می آید، صحیح نیست، زیرا ممکن است همین دقت از راه تفکر انتقادی، تعقل منطقی، صحت مشاهدات، یا از تیزبینی شهودی به دست آمده باشد ” ( فروند، ۱۳۶۲: ۴۸ جامعه شناسی وبر ). رویکرد دوم مربوط به کسانی بود که می خواستند جامعه شناسی را بر مبنای شهود بنا نهند، خواه در معنای همدلی و یا در معنای تجربه ی زیست شده. او می گوید ” تجربه ی زیست شده امری شخصی، انتقال ناپذیر و کنترل نشدنی است و به دلیل و برهان نیز تن نمی دهد. تجربه ی زیست شده جلوه ی زیبایی شناختی واقعیت است، نه علمی آن ” ( همان: ۵۱ ). تجربه ی زیست شده به دلیل شخصی بودن برای همه معتبر نیست و چون برای همه معتبر نیست، ارزش علمی نیز ندارد. پس از این است که وبر به طرح دیدگاه خود در مورد روش تعمیمی و تفریدی می پردازد. و اظهار می دارد که روش تعمیمی و تفریدی به خودی خود مفید فایده نخواهند بود. این غلط است که ما هر یک از این روش ها را خاص دسته ای از علوم دانسته و یا علمی را الگوی علم دیگر بدانیم. چرا که هر علم به موجب اصول ویژه ی خود مستقل است و گذشته از اینها واقعیت چیزی محدود نیست که محصور ما شود، بلکه اصل مهم محقق است که در این مجموعه ی بیکران دست به انتخاب موضوعی خاص می زند و در راه رسیدن به اهداف خود به شرط مفید فایده بودن هر یک از این روش ها از آنها استفاده می کند. در هر حال روش هر چه باشد نمی تواند تمام واقعیت را یک جا تحت پوشش خود قرار دهد. روش تعمیمی برخی از جنبه های واقعیت را قابل انصراف دانسته و از تمام مواردی که با عنوان یک قاعده و قانون کلی در نیاید و به عبارتی دیگر از تمامی مواردی که تصادفی و یا ممکن الوقوع است صرف نظر می کند. در روش تفریدی هم شخص محقق دست به گزینش و انتخاب موضوع می زند. اساس بحث این است که به عقیده ی وبر روش یک فن است و تابع قانون کارایی ( همان: ۴۶ ). یعنی هر محققی می تواند متناسب با تحقیق خود از هر روشی استفاده کند آنچه از روش مهم تر است محقق و ارزش های اوست. در اینجا وبر برای توضیح دیدگاه خود مفهوم ارجاع به ارزش ها را مطرح می کند.
    وبر تلاش می کند نشان دهد که مفهوم ارجاع به ارزش ها مبانی ارزشی ندارد. البته این تلاشی بیهوده است آنچه مهم است کارکردی است که ارزش های یک فرد برای او دارد و آن محدود کردن شناخت عینی است. به نظر وبر ارجاع به ارزش ها ” بعد ذهنی است که یک شناخت عینی محدود را ممکن می سازد ” ( همان: ۶۰ ). ژولین فروند در یک تحلیل و جمع بندی نهایی کارکردهای ارجاع به ارزش ها را برای محقق بدین شکل مطرح می کند:
    ۱- محقق را در انتخاب موضوع تحقیق راهنمایی می کند، بدین معنا که اجازه می دهد موضوعی را از واقعیت بی تعین جدا کند.
    ۲- پس از انتخاب موضوع، محقق را در تفکیک جنبه های اصلی از جنبه های فرعی راهنمایی می کند، یعنی با فرا گذشتن از جزئیات، عناصر و اسناد بی پایان، فردیت تاریخی یا یگانگی موضوع را تعیین می کند.
    ۳- به علاوه دلیل، برقرار کردن ارتباط میان عناصر گوناگون و معنایی که به آنها داده می شود، است.
    ۴٫ همچنین تعیین می کند که کدام روابط علّی باید جست و جو شوند و این روابط تا کجا باید پی گیری گردند.
    ۵- سرانجام ارجاع به ارزش ها چون یک ارزیابی نیست و تفکری دقیق و روشن را ایجاب می کند، تا بتوان درستی قضایا را مورد رسیدگی و بازبینی قرار داد، بنابراین آنچه را تجربه شده یا به گونه ی مبهمی احساس شده است کنار می نهد ( همان: ۶۲ ).

    هر فرد محقق سعی می کند از دیدگاه خود و با توجه به ارزش های خود یک عمل یا یک پدیده و حتی معنای عناصر گوناگون را تفسیر کند. وبر در اینجا برای آنکه تفسیر مورد نظر خود را از شکل های دیگر تفسیر مشخص کند، سه نوع تفسیر را از هم تفکیک می نماید. یکی تفسیری که او آن را لغت شناسی می نامد: این تفسیر مبتنی بر فهم معانی کلمات و نقد اسناد است. تفسیر نوع دوم تفسیری است که وبر آن را تفسیر ارزش شناختی می نامد. همان طور که از نام آن برمی آید کار این تفسیر ارزیابی موضوع و صدور حکم درباره ی آن است. ممکن است این حکم مثبت یا منفی باشد. نوع سوم تفسیر وجود دارد که وبر آن را تفسیر عقلانی می نامد. این تفسیر که مورد توجه وبر است به محقق کمک می کند تا معنی و علل انجام یک عمل یا یک واقعه ی تاریخی را با توجه به ارزش های گروه یا ارزش های زمان تحلیل کند. به نظر وبر هدف این تحلیل این است که از ” راه علیت یا تفهم، روابط معنادار میان پدیده یا عناصر یک پدیده را به ما بفهماند ” ( همان: ۶۳ ). همان طور که خواننده ی محترم توجه می کند تفسیر عقلانی یا علی و ارتباطی رابطه ی نزدیک با مفهوم ” تفهم ” دارد. وبر در نظریه های خود دو نوع تفهم را از یکدیگر تفکیک می کند. یکی ” تفهم بالفعل ” که از راه حواس پنجگانه برای ما حاصل می شود، مانند فهم کلماتی که می خوانیم یا فهم حالت خشم آلود یا شادی آفرین شخص از روی چهره. دیگری ” تفهم تبیینی ” است. این تفهم مستلزم آن است که محقق، انگیزه ها و اهداف عملی را بداند تا بر اساس آنها به تبیین یک عمل بپردازد. به عقیده ی وبر قبل از آنکه محقق دست به تفهم و تفسیر رابطه ای معین بزند لازم است حتی الامکان به وسیله ی روش های متداول وارسی شود و زمانی تفهم دارای اعتبار علمی است که به وسیله ی تفسیر علّی تأیید گردد ( فروند، ۱۳۶۲: ۱۱۲ آرا و نظریه ها ).
    از مفاهیم دیگر در روش شناسی وبر مفهوم تیپ ایده آل (۵) است. زمینه و علت طرح نوع ایده ال در روش شناسی وبر از آنجا ناشی می شود که به زعم او کلمات، واژگان، و یا مفاهیمی که در حوزه ی علوم طبیعی به کار می رود دارای معنای صریح و روشن اند و به عبارتی دیگر واژگان به کار گرفته شده دقت معنایی لازم را دارند، به طوری که از یک واژه معانی متفاوت فهمیده نمی شود. در حالی که در حوزه ی علوم انسانی وضع بدین شکل نیست. چرا که به عقیده ی وبر، مفاهیم همچون ظرف هایی هستند که محتوای آنها بر حسب مقاطع مختلف زمانی و دیدگاه های مختلف فرق می کند ( فروند، ۱۳۶۲: ۶۶ جامعه شناسی ). بنابراین وقتی معنی یک لفظ در گذر زمان متغیر و یا دارای معانی متعدد است، یا دقت معنایی لازم را ندارد، از استفاده کننده ی واژگان علوم انسانی خواسته می شود که معین کند کدامین معنای این واژه مورد نظر شماست. برای مثال، کلمه ی فرهنگ دارای معانی بسیار است. اگر بگوییم فرهنگ روبناست، باید معین کنیم از منظر کدامین مکتب این چنین معنایی را به فرهنگ نسبت می دهیم و یا برعکس، اگر گوینده ای یا نویسنده ای فرهنگ را زیربنا بداند، باید معین کند که از کدام زوایه به موضوع نگریسته است. همچنین است مفاهیم بسیار دیگر، مانند مسیحیت، اسلام، مارکسیسم و… . اینها همه مفاهیم عام و الفاظ مشترک اند که هر کس ممکن است مورد استفاده قرار دهد، ولی بر استفاده ی کننده است که وقتی از لفظ مسیحیت استفاده می کند، معین کند کدام مسیحیت مثلاً مسیحیت قرون وسطی یا مدرن، ارتدکس، کاتولیک یا پروتستان و الی آخر. وبر برای جلوگیری از تداخل معانی الفاظ و یا ابهام زدایی از مفاهیم و روشن کردن معانی آنها، تیپ ایده آل را در روش شناسی خود ابداع کرده است. در ساختن تیپ ایده آل، برخی از صفات و مشخصات را برجسته و بزرگ می کنیم و سپس بر اساس این دسته از صفات، واقعیات را مورد تحقیق و تدقیق قرار می دهیم. وبر خود در این مورد می گوید: ” یک نمونه ی آرمانی، با تشدید یک سویه ی یک یا چند دیدگاه و با به هم پیوستن تعدادی از پدیده های مجزا پراکنده و تودار، که گاهی فراوان می یابیم، گاهی کمیاب، و جا به جا هیچ، که برحسب دیدگاه های یک سویه ی پیشین انتخاب مرتب شده اند. برای ساختن یک تابلوی فکری همگن به دست می آید ” ( همان: ۶۷ ).
    بنا بر مطالب بیان شده می توان اظهار کرد که می توانیم یک بار بر اساس مفاهیم یک عقیده، نوع ایده آل بسازیم، آن طور که بنیانگذاران یک عقیده یا آرمان بیان کرده اند، همچنین می توانیم با ارجاع به ارزش های خودمان با ارجاع به ارزش های زمان، نمونه های مختلف تیپ ایده آل بسازیم. تیپ ایده آل که بدین شکل ساخته می شود نقش دوگانه ای را در سطح تحقیق و گزارش ایفا می کند. در سطح تحقیق با فراهم آوردن تابلویی از صفات ویژه امکان مقایسه ی واقعیت با تیپ ایده آل فراهم می آید و در سطح گزارش کمک می کند که گزارش به بیان صریح و روشن ارائه شود و خالی از ابهام باشد ( همان: ۷۶ ).
    بی نظری ارزش شناختی آخرین مطلب روش شناسی وبر است. در این مورد توصیه هایی می کند که بیشتر به سخنان یک معلم اخلاق می ماند. به طور کلی وبر معتقد است باید بین عقاید شخصی و یافته های علمی تمایز قایل شد و عقاید شخصی را در امور تحقیقی و آموزشی دخالت نداد. او در بحث از بی نظری ارزش شناختی دو سطح را از هم متمایز می کند. سطح تربیت و سطح تحقیق. در سطح تربیت استاد باید وظیفه ی تربیتی اش را خوب انجام دهد، یادداشت های شخصی اش را به رخ دیگران نکشد، دانشجویان را به سکوت دعوت نکند و از طرح مسایلی که حکام وقت تحریض و تشویق می نمایند خودداری کند. در سطح تحقیق، او معتقد است باید میان علم و اعتقاد تمیز قایل شد و اگر چنین نکنیم به زعم وبر ” نسبت به روح علم مرتکب یک گناه می شویم ” ( همان: ۹۱ ).
    ۲- جامعه و جامعه شناسی

    همان طور که در ابتدای بحث وبر مطرح شد، چرخش نظری در اندیشه ی وبر و توجه به فرد فضای خاصی از جامعه شناسی را به تصویر کشید که با جامعه شناسی اثباتی متفاوت است. این تغییر فضا ناشی از اهمیت به فرد در تحلیل بود که در بحث از روش شناسی وبر آثار آن مشاهده شد. در جامعه شناسی وبر که مشهور و معروف به جامعه شناسی تفهمی است، نیز فرد نقش پایه را به عهده دارد. ژولین فروند به نقل از وبر می نویسد: ” جامعه شناسی تفهمی، فرد و رفتارش را چونان واحد پایه در نظر می گیرد، حتی اگر این مقایسه ی خالی از وجه را بر من خرده نگیرند، می گویم چونان ” اتم ” خود ملاحظه می کند ” ( همان: ۱۲۱ ). همین جا وبر برای اینکه ” فرد ” ی را که او از آن صحبت می کند با ” فردی ” که در روان شناسی از آن بحث می شود، یکی تلقی نشود می گوید: ممکن فرد را چون مجتمعی از فرایندهای روانی، شیمیایی ملاحظه کنیم، ولی جامعه شناس از آن جهت فرد را مورد ملاحظه قرار می دهد که حاصل رفتار معنادار است. بنابراین از نظر وبر، جامعه، هویتی مستقل از فرد ندارد، بلکه مرکز اندیشه ی وبر در مورد جامعه، ” رفتار معنادار ” فرد است. از نظر او رفتار معنادار یا کردار اجتماعی، ” کرداری است که بر حسب معنای مورد نظر کارگزار یا کارگزاران به رفتار دیگری برمی گردد تا به گسترش آن جهت بدهد ” ( همان: ۱۱۱ ). یعنی اگر از کارگزاری عملی سر بزند، طرف مقابل آن عمل را درک کند و عکس العمل نشان بدهد، به آن رفتار یا کردار اجتماعی می گویند. البته همه ی رفتارهای اجتماعی نزد وبر اهمیتی یکسان ندارند. از این رو او چهار نوع رفتار را از هم تفکیک می کند: رفتار عقلانی معطوف به هدف، رفتار عقلانی معطوف به ارزش، رفتار عاطفی و رفتار سنتی ( همان: ۱۱۳ ). معیاری که بر اساس آن این چهار نوع رفتار از هم باز شناخته شده اند، تناسبی است که باید بین وسیله- هدف باشد که هر رفتاری متوجه آن است. در رفتار سنتی توجه به تناسب هدف و وسیله اصلاً محل بحث نیست، چرا که انجام رفتار سنتی مبتنی بر اطاعت ناآگاهانه از سنن اجتماعی است. رفتار عاطفی از جهتی همانند رفتار سنتی است و از جهتی با آن تفاوت دارد. از جهت عدم توجه کارگزار به تناسب بین وسیله- هدف، همانند رفتار سنتی است، ولی از جهت اینکه در حیطه ی تبیین روان شناسی قرار می گیرد با آن تفاوت دارد. در رفتار عقلانی معطوف به ارزش، به دلیل ارزشمندی هدف فرد چندان به تناسب وسیله- هدف توجه نمی کند و خود را در اختیار هدف قرار می دهد، مانند رفتارهای دینی و سیاسی. فقط در رفتار عقلانی معطوف به هدف است که تناسب وسیله- هدف رعایت می شود حتی پیامدهای آن رفتار نیز برآورد می شود ( همان: ۱۱۵ ).
    اکنون که محرز گردید مرکز اندیشه ی وبر در مورد جامعه، رفتار یا کردار اجتماعی است، پس جامعه شناسی هم علمی است که این رفتار را مطالعه می کند. وبر خود این چنین علم جامعه شناسی را تعریف می کند: ” ما علمی را جامعه شناسی می نامیم که می خواهد از راه تفسیر به فهم کردار اجتماعی نایل آمده، و سپس به شیوه ی علّی چگونگی گسترش و آثار مترتب بر این کردار را تبیین کند ” ( همان: ۱۰۱ ).
    نوآوری های ماکس وبر در زمینه ی روش شناسی و جامعه شناسی به همین جا پایان نمی یابد، بلکه آثاری از خود در حوزه های تخصصی مانند جامعه شناسی اقتصادی، جامعه شناسی دینی، جامعه شناسی سیاسی، جامعه شناسی حقوقی و جامعه شناسی هنر و فن به جای گذاشته و سبب طرح مسایل نو و جدید شده است. از بین این مجموعه ی حوزه های تخصصی به نظریه ی او درباره ی رابطه ی پروتستانیسم و سرمایه داری که جزء حوزه ی تخصصی جامعه شناسی دین است اشاره می کنیم و با آن به بحث خاتمه می دهیم.
    ۳- پروتستانیسم و سرمایه داری

    تنها تفسیری که درباره ی نظام سرمایه داری و سرانجام آن در زمان وبر وجود داشت، تفسیری بود که مارکس مطرح کرده بود. در یک تحلیل نهایی، مارکس اقتصاد را پایه و اساس تحولات اجتماعی قلمداد کرد: از نظر او فرهنگ امر ثانوی و روبناست که با تغییر عنصر زیربنا که اقتصاد است تغییر می کند. ماکس وبر از منظری متفاوت به موضوع نگریسته است تا تحول نظام سرمایه داری را با تکیه بر عنصری تجزیه و تحلیل کند که مارکس آن را به هیچ انگاشته بود. به نظر وبر هسته ی سرمایه داری یا آن طور که ژولین فروند می نویسد ” نطفه های ” سرمایه داری مختص به عصر کنونی نیست، بلکه در جوامع گذشته مانند بابلی، رومی، چینی و هندی نیز ما شاهد این نطفه های سرمایه داری هستیم. ولی مقایسه ی نطفه های سرمایه داری گذشته و نظام سرمایه داری جدید نشان می دهد که این دو با هم تفاوت های اساسی دارند. این تفاوت اساسی عبارت است از عقلانی کردن اقتصاد که ویژگی توسعه ی سرمایه داری جدید و از پدیده های مختص جامعه ی غرب است و در جای دیگر هم دیده نشده است. به نظر وبر باید سرچشمه ی این عقلانی کردن اقتصاد را در ” خلقیات ” اولین کارفرمایان سرمایه داری غرب جست جو کرد. این نوع خلقیات است که در تمدن های دیگر جایش خالی است. این نوع خلقیات مبتنی بر نوعی تفسیر و یا درکی خاص از سرنوشت انسان در نظام خلقت است که بر اساس آن اول اینکه انسان به طور مستقیم می تواند سخنان خدا را بشنود. دوم اینکه انزوا، گوشه گیری، ریاضت پیشگی، پشت کردن به دنیا و عدم فعالیت در این نگاه به سرنوشت انسان جایی ندارد، و سوم اینکه در این دیدگاه ” کار ” جان مایه ی اصلی سعادت انسان است. چهارم اینکه درست است که کار جان مایه ی اصلی سعادت انسان است، ولی همه ی نتایج آن نباید مصرف شود و صرف تن آسایی، هوس های نفسانی و یا لذت جویی گردد، بلکه کار بیشتر، ولی مصرف کمتر یکی از اصول خلقیات پروتستانی است ( همان: ۲۱۸- ۲۱۵ ). نتیجه ی چنین رویکردی به سرنوشت انسان علاوه بر پدید آوردن فضایی اخلاقی در حمایت از کار و کوشش، مؤمن پوریتنی را به انباشت سرمایه تشویق و ترغیب می کند. این انباشت سرمایه امکان خیز اقتصادی را به قول روستو برای جامعه ی پروتستانی آماده کرده است.
    ماکس وبر برای نشان دادن اهمیت نظریه ی خود، جغرافیایی از مذهب و صنعت ترسیم کرد و این دو را بر هم انطباق داد. بر اساس این ترسیم جغرافیایی، در قاره ی اروپا و آمریکا هر جا مذهب مردم پروتستان بود شاهد پیشرفت و توسعه ی صنعت هستیم، مانند آلمان، انگلستان و آمریکا و برعکس هر جا مذهب کاتولیک بود، شاهد پیشرفت صنعتی چندانی نیستیم، مانند اسپانیا ( شریعتی، ۱۳۷۶: ۱۰۵ ). آنچه برای ما به عنوان دانشجوی جامعه شناسی مهم است این است که در قرن نوزدهم که مارکس و دورکیم هر دو بر اصالت جمع پای می فشردند و فرهنگ و فرد را به هیچ می انگاشتند وبر به فرد اهمیت داد و با استناد به عامل فرهنگ، تحولات اجتماعی را توضیح داد.
    پی‌نوشت‌ها:
    ۱٫ Dilthey
    ۲٫ Windelband
    ۳٫Rickert
    ۴٫ Methodology
    ۵٫ ldeal type

    کلیه حقوق برای پایگاه خبری واران نیوز محفوظ است
    Desgined & Programmed by AmirHz.ir